تبليغاتX
اسم نداشتم
محاوره


شده گاهی از خودت خسته بشی ؟


شب و روزات همه تکراری بشن


نمی دونم تو هم اینجوری شدی :


همه کارات خودآزاری بشن ؟



شده مجبور بشی به یه نفر


تو دلت همیشه فحش بد بدی ،


ولی فکرش که سراغت اومد


نتونی بهش جوابِ رد بدی ؟



نتونی یه لحظه بش فکر نکنی


نشه چشماش تو خیالت نباشه


حتّی فکرشم برات سخت باشه


روزی که آخ... اگه مالت نباشه !



تو خیالت بشینی با حوصله


موهای بلندشو گیس کنی


بعد ، آروم تو خودت گریه کنی


شیشه ی عینکتو خیس کنی



بعضی وقتا هر چیَم مرد باشی


جلوی یکی باید کم بیاری


دنیاتو  سیاهی اونقد می گیره


حاضری رو به جهنّم بیاری



خیلی وقته از خودم خسته شدم


شب و روزام همه تکراری شدن


خاطراتِ خوبِ عمرم همه شون


خاکِ رو ساعتِ دیواری شدن !

 


دارم از حالا تصوّر می کنم


راهِ دق دادنمو بلد میشی


سرِ راهت می شینم ببینمت


تو با شوهرت میای و رد میشی !



+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت9:48توسط عادل حیدری |
بی شعر


خسته شدیم از بس من رباعی و غزل و... گذاشتم

شما هم خوندید (یا نخوندید) 

و نظر دادید (یا ندادید)

بیاید تو این پست حرف بزنیم

خوب...

از کجا شروع کنیم ؟...


+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت9:33توسط عادل حیدری |
یک رباعی با امید شفاعت

نذر حضرت علی اصغر (ع) :


 

 

دلـگـرمیِ بودنت امـانش می داد


 

شش ماهگی ات تاب و توانش می داد


 

بابا دلِ قرص و محـکمی داشت ولـی


 

گهواره ی خالی ات تکـانش می داد !





+نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت21:25توسط عادل حیدری |
رباعي تازه

هر جا بودم در اشتياقت بودم

هر جا بودي ، به اتّفاقت بودم!

چنـدي ست در آرزوي اينم : اي كاش

آيينه ي كوچك  اتاقت بودم!



+نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت8:23توسط عادل حیدری |
روزگار كوتاه است !


 

به اعتقادِ دهِ ما بهار کوتاه است

 

بهار از نظر اين ديار کوتاه است

 

زیاد سخت نگیریم ، عمر دستِ خداست

 

بگیر دستِ مرا روزگار کوتاه است

 

چه قدر روز و شبم بي تو تلخ و طولانی ست

 

کنارِ تو سفرِ قندهار کوتاه است

 

در اين مسير چنان با تو حرف دارم كه

 

براي گفتنشان يك قطار كوتاه است

 

زمین به دورِ تو روزی دو بار می چرخد

 

به این بهانه که طولِ مدار کوتاه است

 

شکسته قایقی ام روی آب سرگردان

 

چه قدر فاصله تا آبشار کوتاه است

 

 

صدای دردِ دلم را کسی نمی شنود

 

دلم گرفته و سقفِ مزار کوتاه است !

 

 

 


+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت14:10توسط عادل حیدری |
نقد كنيد لطفاً !


سلام.


همين اول عذرخواهي كنم و بگم تو اين پست ، "نظرات تبليغي" و


"به من سر بزن" و "خوندمت ، خيلي خوب بود" و ... رو تأييد نمي كنم.


مگه اينكه كارم خونده بشه ، نقد بشم ، بعد !


همين دوم تشكر كنم از دوستاني كه تو پست قبلي كارهاي كوتاه بسيار


زيبايي برام گذاشتن .


خواستيد يه سر به نظرات مطلب قبل بزنيد.


همين سوم تقاضا مي كنم اين غزل جديدمو نقد كنيد لطفاً !


همين چهارم ... هيچي !





گاهي از روي اوج دلتنگي ، سر خود را به شانه ام بگذار


يا به عنوانِ تكيه گاه گدار ، باورم كن ! به من پناه بيار !


دست هايم كوير يخ زده اند ، دست هايت نوازشِ باران


نظم هر دفعه را بريز به هم ، مهربان باش و بر كوير ببار


شاخه هايم يكي يكي دارند ، زير آوار برف مي شكنند


مرگ همسايه ي من است ولي ، مي نشينم به انتظار بهار


مادرم گفت خوب درس بخوان ، تا براي خودت كسي بشوي


من براي خودم كسي شده ام ، اينكه ديوانه ي توام به كنار


كاش مثلِ نگاهمان مي شد ، حرفمان را به سادگي بزنيم


دوستت دارم مرا بپذير ، با همين بيتِ ساده و معيار


زندگي با تمام درد و غمش ، اتّفاقاتِ خوب هم دارد


عُمر امّا حسود و نامرد است ، خوب ها را نمي كند تكرار



سال ها پيش ، محضِ دلخوشي ام ، اسمي از من نبردي و حالا


اسم از ياد رفته اي هستم ، گوشه اي دور ، روي سنگِ مزار !


                                                                                                             دي 89


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت10:33توسط عادل حیدری |
درخواست

سلام!

دوست عزيز لطف مي كني يه تك بيت ، تك مصراع ، شعر كوتاه يا هر

 نوشته قشنگ از خودت يا هر كس ديگه برام بذاري؟

پيشاپيش ممنونم.


و منتظر...


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت11:52توسط عادل حیدری |