|
دلم براتون تنگ شده بود !
آن روز که سمتِ مردگانم ببرند
ای کاش کنار ِ خاندانم ببرند
ای کاش برای لااقل چند قدم
تابوتِ مرا برادرانم ببرند
مهر هشتاد و شش
به قلم
عادل حیدری
در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 16:16 موضوع:
|
...
این روزها ...
خداحافظ
به قلم
عادل حیدری
در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت 23:33 موضوع:
|
دستش به دعاست !

می گفت جهنم است اینجا ، برگرد
امروز نشد ؟ ... قبول ! فردا برگرد
مانند درخت خشک دستش به دعاست
یک دست صدا ندارد اما ، برگرد
تیر ۸۴
به قلم
عادل حیدری
در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 4:56 موضوع:
|
نوبت ِ توست !
غزل ديگری از خودم :
تو هم بزن ! زن ِ آتش پرست ، نوبت ِ توست !
زمان ِ آتش و بال و پَر است ، نوبت ِ توست !
بزن به بيست و دو سالَش ، دِ دست دست نكن
زمان گذشت ، ببين ، پَر پَر است ، نوبت ِ توست !
مرور كرد همين جمله را دوباره وَ گفت :
زمان گذشت ... ببين ... پَر پَر است ... نوبت ِ توست ... !
زمان گذشت ؟ مگر چند سال سن دارم ؟
همين نفس ، نفس ِ آخر است ؟ نوبت ِ توست ؟
ميان ِ خاطره هايش عقب عقب برگشت
_ زمين گواه ِ تو بازيگر است ، نوبت ِ توست !
زمين ، چه واژه ي زشتي ، زمين ، چه نامَرد است
زمين ، شبيه تو جادوگر است ، نوبت ِ توست !
هزار و سيصد و شصت و سه دور خورد وَ گفت :
به وقت ِ ما ، ده ِ شهريور است ، نوبت ِ توست !
وَ حرف ، حرف ِ خدا بود ، چون خدا مي گفت :
شب ِ جدايي ِ از مادر است ، نوبت ِ توست !
هزار و سيصد وشصت و سه بار ِ ديگر گفت :
تو هم بزن ! زن ِ آتش پرست ، نوبت ِ توست !
شهريور ۸۴
به قلم
عادل حیدری
در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 ساعت 3:35 موضوع:
|
خداحافظی
خداحافظی با تبریز ، دوران قشنگ دانشجویی و تمام دوستان عزیزم در دانشگاه تبریز
با هر چه که هست و بود ، باید بروی
یک روز شبیه ِ رود ، باید بروی
تقویم ، یواشکی به من می گوید :
دیر آمده ای و زود باید بروی !
خرداد ۸۵
به قلم
عادل حیدری
در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 ساعت 2:59 موضوع:
|
غزل رباعی
۱ ـ خرداد آمد ...
یاد ِ علی اخگر به خیر !
۲ ـ ... سلام و تشکّر از همه ی دوستان عزیزم ! همیشه با یه غزل یا رباعی به روز می کردم امّا ...
این دفعه یه غزل ، با وزن رباعی :
خورشید ، شبی به خانه ی ما سر زد
از غرب ، شبی سرزده آمد ، سرزد
بین ِ خودمان باشد : از آن لحظه به بعد ،
نبض و ضربان ِ قلب ِ من ، بهتر زد
اصلن بگذارید بگویم ! آن شب ...
عقل از سر ِ من پرید ، روحم پَر زد
انگار خدا ، به دست ِ او خواست مرا ...
نه ... قید ِ مرا به شیوه ای دیگر زد
در تیر ترین ماه ِ خدا یکدفعه
از راه رسید و حرف از آذر زد
آن روز خدا هم اشتباهی ، روی ِ
اندام ِ فرشته ، صورت ِ دختر زد
وّ بعد خدا سؤالی از خود پرسید :
ـ یک دختر ِ بی غرور هم می ارزد ؟
این دختر ِ مغرور که گفتم ، آن شب
با کاسه ی آش ِ نذری آمد ، در زد
خرداد ۸۵
به قلم
عادل حیدری
در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 16:47 موضوع:
|
درد دل
سلام و تشکّر از همه ی دوستان عزیزم ! همیشه با یه غزل یا رباعی به روز می کردم امّا ...
تو دنیای اینتر نت و وب لاگ نویسی که هر کسی به نوعی فقط داره سر می زنه که بهش سر بزنن و از نقد و نظر و پیشنهاد و ... خبری نیست ، یه چیزی خیلی عذابم میده و اون هم اینه که خیلی از نظر ها و کامنت ها خسته کننده و تکراری شدن ! خیلی ها میان و مث همیشه یه جمله های تکراری مث (( خیلی قشنگ بود ، لذت بردم ، آفرین ، و مهم تر از همه : به من هم سر بزن )) می ذارن و منتظر می مونن تا بقیّه هم برن و همین کارو بکنن ! واقعا کار کرد وب لاگ ، همه جا همینه ؟ پس نقد چی می شه ؟ راهنمایی ؟ پیشنهاد ؟ و ...
البتّه همین جا هم از همه ی دوستان عزیزم که تا به حال ، به من واقعا کمک کردن و از نظر ها و نقد های قشنگشون برا هر مطلب استفاده کردم تشکّر می کنم . دوستان عزیزی که اسم نمی برم و نظرشون بین نظرها کاملا مشخص می کنه که مطلبو خوندن یا نه ؟ ! و واقعا با نقد و پیشنهاد و ... به من کمک کردن ! ببخشین ! دوست داشتم این درد دل رو با همه دوستام بکنم . امیدوارم حداقل چند نفری بخوننش ! کاش یه کم فکر کنیم ! نه ... ؟ ! سبز باشین !
فروردین ۸۵
به قلم
عادل حیدری
در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 ساعت 11:41 موضوع:
|
یه رباعی دیگه از خودم . چون هم تایپش راحت تره و هم شما حوصله دارین بخونینش و نظر بدین :

یک روز ، خدا به قصّه آورد مرا
آوردم و آفرید با درد ، مرا
از قصّه به دست ِ دختری خط خوردم ،
خط خوردم و سنگ ِ روی یخ کرد مرا
فروردین ۸۵
به قلم
عادل حیدری
در جمعه یازدهم فروردین 1385 ساعت 21:46 موضوع:
|
چی بگم ؟ ...
به دغدغه های شاعرانه ی دوست عزیزم یاسر نادری و صبوری اش ، که
چند وقتی ست جا پای مردی بی احساس در سفره ی کوچک عاشقانه اش لکّه انداخته ...
دو تا پرنده ی در جست و جوی هم بودند
دو مرغ عشق که در آرزوی هم بودند
و َ چشم های دو تاشان بدون پلک زدن
شبیه پنجره هایی به سوی هم بودند
برای هم فقط آواز ِ عشق می خواندند
تمام ِ همّ و غم و آبروی هم بودند
به غیر " عاشقتم " حرف دیگری نزدند ،
تمام ِ عمر که در گفت و گوی هم بودند
یکی از آن دو پرنده ، غروب ِ یک جمعه
نگاه کردم ، اخم هاش توی هم بودند
یواشکی به خودش گفت ، صحنه ی نحسی ست :
ـ دو لنگه کفش که آن روز روی هم بودند
نمای آخر این فیلم ، سقف ِ یک ایوان ،
دو تا قفس که فقط رو به روی هم بودند !
اسفند ۸۴
به قلم
عادل حیدری
در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 ساعت 21:19 موضوع:
|
کار دیگری از خودم :
غزل ِ داغ ، کمی میل نداری خانم ؟
دزدکی ، زیر ِ لب : ـ ایمیل نداری خانم ؟
تازگی چشم ِ شما خسته و بی حوصله است
چشم خوشگل کن ، ری میل نداری خانم ؟
به زبان ِ خودمانی ، تو قضاوت کن ، نه ...
هی نگو سیل نکن ! سیل نداری خانم ؟ *
سیل اشکی ست که از چشم ِ خدا ریخته است
می دهی قرض ؟ ... کمی سیل نداری خانم ؟
دل ِ من لک زده بدجور برای مُردن
یک قطار و دو قدم ریل نداری خانم ؟
بچّه بودم که شبی ، سیل زبانم را بُرد
چکمه ها ، قلّکم و ... د ِ یل ندالی خانم ؟
دلخوشی های من این دفتر ِ شعر است و کمی
غزل ِ داغ ! تو که میل نداری خانم !
* سیل در زبان لُری به معنای نگاه است !
فارسان ـ دی ۸۴
به قلم
عادل حیدری
در سه شنبه نهم اسفند 1384 ساعت 17:52 موضوع:
|
یک رباعی :
حالا که دلی شبیه دریا داری ،
مرداب تری غیر ِمن آیا داری ؟
من یکسره در فکر ِ رسیدن به توام
تو ، یک سری و هزار سودا داری !
آذر ۸۴
به قلم
عادل حیدری
در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 2:19 موضوع:
|
سلام بلاگفا !
قبل از هر چیز سلام !
به اینجا اسباب کشی کردم ! ...
از زبان حضرت ابالفضل عباس (ع) :
یک چشم ، برای گریه کمتر دارم
من چشم به راه ، چند دختر دارم
یک دست که بی صداست ، با این اوضاع
بی دست ، چگونه مَشک را بردارم ؟
بهمن ۸۴
به قلم
عادل حیدری
در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 ساعت 1:59 موضوع:
|
|